تبلیغات
انگشتان جوهری
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به خاطر فروزنده

دوست عزیزم فروزنده، میگه چرا دیگه اینجا نمی نویسی. نمی دونم شاید سرعت عملی که توی اینستاگرام هست باعث شده اینجا ننویسم. یا اینکه اینجا بیشتر اوقات حس می کردم واسه خودم می نویسم. اینستاگرام بدیش اینه واسه هر مطلبی یه عکس میخواد!حالا قول میدم بیشتر بنویسم. شاید خاطره های سفرهام رو گذاشتم. شاید از آدمهایی نوشتم که هر روز می بینم. شاید از خودم نوشتم اصلا. بدون نوشتن ناقصم. گیجم. مثل پلاستیکی ام که باد با خودش این طرف و اون طرف می بره و آخرش گیرش میده به شمشادهای سبز یه کوچه بن بست.

نوشته شده توسط :سیما
جمعه 29 مرداد 1395-03:02 ب.ظ
نظرات() 

نمایشگاه نقاشی قطاری در خیال

نمایشگاه نقاشی کودکان کار دروازه غار




نوشته شده توسط :سیما
جمعه 7 خرداد 1395-12:51 ق.ظ
نظرات() 

سهیل

سهیل چند ماهه از افغانستان اومده ایران. کلاس دومیه. یه پسر بامزه سبزه. همیشه در حال خندیدنه. پسر خوبیه. حرف آدم رو گوش می کنه. چند باری که رفتم سر کلاسشون فهمیدم شیطون کلاس. نیم ساعت مونده به زنگ کاپشنش رو می پوشه و کلاهش رو می ذاره سرش تا زنگ بخوره. معلمش می گفت درس نمی خونه. دیکته تمرین نمی کنه. آخرش فهمیده سهیل از 3 بعد از ظهر تا 9 شب می ره فال فروشی. بعدش هم خسته و کوفته نمی تونه درس بخونه. پدرش هم کار می کنه. برادر کمی از خودش بزرگتر هم کار می کنه. اونم فال می فروشه. پدرش هم هر روز می ره پرنده می فروشه. بعد سهیل گفته ما شش ماهه از افغانستان اومدیدم ایران. باید همه کار کنیم پول قاچاق چی رو بدیم. همونی که ما رو آورده ایران یواشکی. 

حالا اینها همه دارند پول جور می کنند تا طلبشون رو بدن. تصمیم گرفتیم هر جور شده کمکش کنیم تا سهیل هشت ساله بتونه درس بخونه و بازی کنه:(


نوشته شده توسط :سیما
شنبه 15 اسفند 1394-10:37 ق.ظ
نظرات() 

سال تحصیلی امسال

 


امسال سال تحصیلی که شروع شد نرفتم مدرسه. یه ماه دیر رفتم. تا جا بیفتم (هنوز هم جا نیفتادم) روال عادی کتاب خونه شروع بشه طول کشید. سرما تازه شروع شد که یه روز که رفتم مدرسه گفتند اسما رفت! کجا؟ آلمان.اسما رفت ندی رفت سجاد رفت زهرا و زهره بانمک رفتند فرزاد کوچولوئه رفت. هر هفته هی گفتند این رفت اون رفت. بعد تند تند بچه ی جدید می اومد مدرسه. منم لا به لای بچه ها دنبال آشنا می گشتم. هنوز هم دارند می رن. هفته پیش سحر رفت و یگانه و فاطمه. نمی دونم دوباره می بینمشون یا نه. اما دلم خیلی براشون تنگ شده. نمی دوم به زندگی دلخواهی که می خواستند رسیدند یا نه. می رسند یا نه. هنوز خیلی هاشون توی ترکیه هستند. توی این سرمای لعنتی. یاد تک تکشون می افتم هفته پیش فاطمه بی حوصله بود. انقدر بی حوصله که نمی تونست لابه لای کتابها دنبا کتابی بگرده. گفتم شبها چند می خوابی؟گفت ده یازده. اومدم دفتر گفتم این فاطمه همیشه بی حوصله است انگار خیلی دیر می خوابه. یاد یگانه می افتم سفید و تپل که همه اش ازم مجله می گرفت و این اواخر داشت چاق می شد. سجاد که داد می زد و خیلی خوشش از کتاب نمی اومد. سحر که قیافه اش مثل یه بچه گنجشک بی گناه بود. آروم و مودب و کتاب خون. ندی که داستانش برنده شده بود و خوشحال بود. زهرای باهوش. زهره ی بانک که وقتی می خندید آدم رو به خنده می نداخت. یاد اسما می افتم. اینکه توی یادداشتهاش می نوشت داداشاش کتکش می زنن. آیا هنوز هم کتک می خوره؟و خیلی از بچه هایی که رفتند و نمی دونم چه آینده ای در انتظارشونه. با خودم می گم نکنه بدتر بشه. دیروز یکی از پنجمی ها میگفت خانم اینجا چیکار کردیم که بریم آلمان بکنیم؟! معلوم بود حرف بزرگترهاشه.

توی پله ها آمنه رو چسبوندم بغلم و گفتم تو نری یه وقت؟!

گفت نه خانوم! نمی ریم. بعد لبخند زد بهم. شیرین و با نمک. یه کاپشن قرمز قشنگ هم تنش بود. تن همه است البته. اهدایی به مدرسه است. و چقدر این رنگ بهشون میاد.

مدرسه کمی خلوت شده. خیلی ها رو نمی شناسم. اما کم کم با هم آشنا می شیم. این کتابها احتیاج دارن که خونده بشن.



عکس از خبرگزاری مهر



نوشته شده توسط :سیما
دوشنبه 7 دی 1394-09:44 ق.ظ
نظرات() 

22

خوبه فروغ گفته: "دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را  به روی پوست کشیده ی شب می کشم ....." و گرنه من نمی دونستم چی بگم. :(


هی .....


نوشته شده توسط :سیما
پنجشنبه 21 آبان 1394-02:54 ب.ظ
نظرات() 

21



نوشته شده توسط :سیما
شنبه 16 آبان 1394-09:36 ب.ظ
نظرات() 

20

(این شعرم شماره جدید عروسک سخنگو چاپ شده)

یک شعر سیبیل دار

دلم سیبیل می خواهد
تا در روزهای دلتنگی 
کنارم باشد
سرگرمم کند
تا من دانه دانه بکَنَمش و بگذارمش لای دندان هایم.
دلم سیبیل می خواهد
با یک شانه ی قرمز مخصوص خودش.
دلم سیبیل می خواهد
تا گاهی آبگوشتی شود
گاهی ماستی.
دلم سیبیل می خواهد
تا لب هایم را بپوشاند
وقتی که غمگینم
و دندان هایم را بپوشاند
وقتی که می خندم.
دلم سیبیل می خواهد
آبی باشد 
زرد باشد
سبز باشد
دلم سیبیل می خواهد
تا وقت هایی که باد می آید
پرواز کند 
برود
کنار کبوترها و گنجشکها و پرستوهای وسط آسمان.
شاید هم
یک سیبیل
یک من می خواهد که بنشیند و برایش یک شعر سیبیل دار بگوید.



نوشته شده توسط :سیما
چهارشنبه 13 آبان 1394-03:29 ب.ظ
نظرات() 

19

وقت کندن گودال هاست.....

نوشته شده توسط :سیما
چهارشنبه 13 آبان 1394-03:14 ب.ظ
نظرات() 

18

هنوز مدرسه نرفتم. گاهی خواب بچه ها رو می بینم. خواب می بینم کتابها زیر خاک گم شدن و بچه ها هر کاری می کنند نمی تونند کتابی بردارند. فردا می رم مدرسه اما. عکسهاشون رو نگاه می کنم و می گم سر جدتون یادتون نره کتاب بخونید. اگه من نرم مدرسه احتمال زیاد اینطوری می شه. امسال کلاس پنجمی های پارسال رو نخواهم دید. آرزو و محمد و فادیا و بقیه شون. به جاش کلاس دومی های عزیزم رفتن سوم. آیا یک سال عاقل تر شدند؟! امیدوارم اینطوری نباشه! مخصوصا فاطمه و آمنه! 

مدرسه جدیدمون رو دارند می سازند یک ماه دیگه مدرسه جدیدیم با میز نیمکت تازه و تمیز و دستشویی های تمیز و یه کتابخونه ی واقعی!



نوشته شده توسط :سیما
شنبه 9 آبان 1394-05:25 ب.ظ
نظرات() 

17

یه معرفی کتاب از من

جیرجیرکهایی که در شهر.....






نوشته شده توسط :سیما
سه شنبه 21 مهر 1394-10:41 ب.ظ
نظرات() 

سها





یک ماهی میشه سها با من آشنا شده من با سها. با مامانش غروبهای دوشنبه میاد کلاس نقد شعر آموزشگاهمون. اولین باری که اومد یه کیف گل گلی داشت که بازش کرد هفت هشت تا اسب از توش درآورد چید روی صندلی کنارش و گفت من عاشق اسبها هستم. همشون هم اسم داشتند. گفت بچه گربه توی حیاط چی شد؟قرار بود ببرنش دکتر؟گفتم چند دقیقه پیش منو نگاه کرد و رد شد فکر کنم حالش خوب شده. از اون روز به بعد هر دوشنبه منتظرشم بیاد. 
امروز غروب اومد. یعنی پرید جلوی میزم و خندید. ذوق کردم و باهاش دست دادم. اونم خوشحال بود مثل همیشه. یه آدامش نارنجی پرنگ توی دهنش بود و بلوز شلوار پوشیده بود به خاطر سردی هوا. موهای حالت دارش رو هم یه وری با یه گل سر سبز نارنجی بسته بود گوشه سرش. یه کیف تارنجی کجکی انداخته بود که روش منجق دوزی داشت. با یه عنکبوت که به تارش چسبیده بود یویو بازی کردیم و غش غش خندیدیم. حیف، من مامانش نیستم. کتاب باز روی میزم رو دید و گفت مامانم کتاب نیمه تاریک وجود رو داره می خونه. گفت کتاب "پیرمردی که از پنجره پرید و ناپدید شد" رو خوندی؟ اول فکر کردم شوخی می کنه آخه اسم خیلی دراز و با مزه ای داشت. بعد با هم توی گوگل سرچ کردیم. فرزانه طاهری ترجمه اش کرده و نیلوفر هم چاپش کرده.
بعد رفت و با مامانش اومد. مامانش یه سهای بزرگ سیاه پوش مو رنگ شده بود! کپی هم بودن. گفت اومدم ببینم دوستِ دخترم کیه؟ بعد الکی با هم خندیدیم و دست دادیم. بعد اونا رفتند. منم رفتم. دلم یه دختر بچه خواست که کپ خودم باشه موهاش حالت دار باشه و یه خال تو صورتش داشته باشه و چشماش سیاه باشه که وقتی نور خورشید می خوره توش اون ته ته ها قهوه ای بشه و هی بخنده و یه عینک هم زده باشه.


نوشته شده توسط :سیما
دوشنبه 6 مهر 1394-06:50 ب.ظ
نظرات() 

15

چقدر کم پست می ذارم و این خیلی بده!

نوشته شده توسط :سیما
دوشنبه 6 مهر 1394-06:06 ب.ظ
نظرات() 

یه روزی...










گریۀ خوشحالی این مرد وقتی از مرگ نجات پیدا کرد وقتی پاش به خشکی رسید و فهمید بچه ترسیده توی بغلش زنده است خودش زنده است خانواده اش زنده ان. اشکم رو درآورد. دنیا جای بدی بود. الان شاید کمی بهتر شده باشه. مردم با گل و شیرینی میان ایستگاه قطار با آب و غذا و واسه این مردم خسته و سختی دیده دست می زنن. باهاشون مهربون ترند. شاید باید خیلی ها می مردند تا دنیا این پناهجوها رو می دید. خیلی ها مثل اون پسر بچه کوچیک سه ساله. امروز می خوندم که گویا عکاس یا فیلمبردار جای اون رو تغیر داده تا عکس تاثیر گذارتری بگیری. بعد همه تف و لعنتش کردن که با احساسات مردم بازی کرده. من اما تشکر می کنم از این خانم عکاس. که باعث شد عکس بیشتر دیده بشه. مجارستان مرزهاش رو به روی مردم سوریه باز کرد. شاید اگه این کار رو نمی کرد هنوز مردم داشتند توی دریا غرق می شدند و غرق می شدند.
این روزها فیلم و عکس زیاده از مردم آواره سوریه و جاهای دیگه. همیشه احساس می کنم یکی از اینهام. به راحتی می تونم یکی از این ها باشم. همین آدمهای آواره خسته توی این فیلمها و عکسها تا چند وقت پیش خونه داشتند کار داشتند با عزیزهاشون زندگی می کردند شبها دور هم تلویزیون می دیدن و شام می خوردن مسافرت می رفتن خرید می کردن سینما می رفتن با همسایه هاشون دعوا می کردن. من هم می تونستم یکی از اینها باشم. دنیا باید جای خوبی باشه واسه زندگی. 


نوشته شده توسط :سیما
شنبه 21 شهریور 1394-06:01 ب.ظ
نظرات() 

نیکولا کوچولو




مجموعه کتابهای نیکولا کوچولو رو دارم می خونم. یه مسخره بازی قشنگی توی کتاب و شخصیت نیکولاست. پره خنده است. پره لودگی خوب! نیکولا یه پسر بچه هشت نه ساله است به نظر من شاید هم کمی کوچکتر. یه سری داستان تعریف می کنه و همه چیز رو از دریچه چشم خودش می گه. از دریچه چشم یه بچه شیطون شیطون که وقتی از چیزی ناراحته زود گریه می گنه و می گه خیلی بدبخته! از نگاه یه بچه به دنیا نگاه کردن خیلی جذابه. اینکه پدر مادرها یه جاهایی ناخواسته بچه شون رو جلوی بقیه بچه ها کنف می کنن مثل بچه کوچولو باهاشون رفتار می کنن. اینکه بچه ها یه منطق دارن واسه همه بدقلقی ها شون گریه کردنهای بی موقع غر زدنهاشون بهانه گیری هاشون. این کتاب واسه 7 ساله ها تا 70 ساله هاست. البته 80 و 90 ساله هام بخونن خیلی می خندن. من که خیلی خندیدم. مخصوصا جایی هم بودم که خیلی فضا جدی بود خودم با خودم می خندیدم. نیکولا دوست زیاد داره اما یکی از دوستهاش یه دختر هم سن و سال خودشه که دوستش داره و با هم توی حیاطشون بازی می کنن. نیکولا هر وقت راجع به این دختر حرف می زنه میگه با اینکه دختره اما بچۀ خوبیه!
در اولین فرصت این کتاب رو هدیه میدم. البته نه کتاب خودم رو. نیکولا یه مجموعه کتابه. 12 جلدی یا 14 جلدی. بالاخره نفهمیدم. من فعلا 7 جلدش رو خوندم. نویسنده اش هم رنه گوسینی فرانسوی است و تصویر ساز خیلی خل بانمکش هم ژنه سامپه. شاید هم جا به جا دارم میگم!

این کتاب  دهه 60میلادی چاپ شده و همچنان علاقه مند داره. منم که یکی از اونام.


نوشته شده توسط :سیما
پنجشنبه 19 شهریور 1394-06:38 ب.ظ
نظرات() 

فَشار!

این یه هفته ای که سر کار می رم انگار خیلی بهم فشار اومده یکی خانمی فکر کرد یکی از بچه های آموزشگاه دخترمه و یکی دیگه فهمید ازدواج کردم! تو راه می اومدم و به این قضیه فکر می کردم دیدم انگار خیلی بهم فشار اومده و سنم رفته بالا!

نوشته شده توسط :سیما
سه شنبه 10 شهریور 1394-10:32 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2